Wednesday, September 30, 2009


می‌دانی که آخرين بار
به فاصله‌ی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دست‌های من؟


يادم باشد به رسم مردمان مغلوب
تاريخ فتح تو را بنويسم
که ديگر جنگی در نگيرد

.
می‌دانی تنم نبودنت را
گریه می‌کند؟


پيکرت را نمی‌نويسم
می‌تراشم با دست
و آنقدر صيقلش می‌دهم
که چيزی بندش نشود


اگر نباشی
آنقدر نفس نمی‌کشم
که بگويم
آتش در نبود هوانيست می‌شود


دم صبح خواب ديدم
داشتی از درخت چيزی می‌خريدی
که تنم کنم
و من در آب
منتظر بودم لباسم را بياوری

Monday, September 28, 2009

...


هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی می‌سازم
تا خدایان به زمین باز گردند

Saturday, September 26, 2009



راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است

Friday, September 25, 2009




همه ی لرزش دست و دلم
از ان بود که
عشق
پناهی گردد و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی

ای عشق
ای عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

Thursday, September 24, 2009

اغوشت و به غیر من به روی هیچکی وا نکن
من و از این دلخوشی و ارامشم جدا نکن