
میدانی که آخرين بار
به فاصلهی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دستهای من؟
يادم باشد به رسم مردمان مغلوب
تاريخ فتح تو را بنويسم
که ديگر جنگی در نگيرد
.
میدانی تنم نبودنت را
میدانی تنم نبودنت را
گریه میکند؟
پيکرت را نمینويسم
میتراشم با دست
و آنقدر صيقلش میدهم
که چيزی بندش نشود
اگر نباشی
آنقدر نفس نمیکشم
که بگويم
آتش در نبود هوانيست میشود
دم صبح خواب ديدم
داشتی از درخت چيزی میخريدی
که تنم کنم
و من در آب
منتظر بودم لباسم را بياوری

