Monday, November 30, 2009

خاطره


با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد

قیصر امین پور

Sunday, November 29, 2009

@};-

مرسی از بابت گل سرخی که بهم دادی
یه تیکه ابر

Saturday, November 28, 2009


گاه جلوی اینه می ایستم
خودم را در ان میبینم

دست روی شانه هایش می گذارم و
میگویم
چه تحملی دارد دلت
یه تیکه ابر

Friday, November 27, 2009

جمعه ها خون جای بارون میباره
گرچه همه روزای هفته شده جمعه،از 18 شهریور شروع شد که برا ی من شد جمعه تا امروز که همه روزام شده جمعه
خدایا این جمعه ها تموم میشه؟
یه تیکه ابر

Thursday, November 26, 2009


خوشحال باش
درد یه قسمتی از عشقه

Tuesday, November 24, 2009

@};-

دیگه موقع خداحافظی بهم گل سرخ نمیده
یه تیکه ابر

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

Saturday, November 21, 2009


از دور حرکت می کنیم
تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
از تو می خواستم
مرا باور کنی
که ساده هستم
تو رفته بودی
کنون گفتم
که تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم
احمد رضا احمدی

Friday, November 20, 2009

...

شنیدی صدامو؟
بهت گفتم دوست دارم شنیدی؟
صدام به گوشت رسید؟؟
یه تیکه ابر

Thursday, November 19, 2009

Wednesday, November 18, 2009


حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
احمد رضا احمدی

Tuesday, November 17, 2009

Monday, November 16, 2009

ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم گم کردیم
احمدرضا احمدی

Sunday, November 15, 2009

نفس



نور می‌شوم
تا از ميانت عبور کنم
آب می‌شوم
قطره قطره بر کف دست‌هات
نفس می‌شوم
در سينه‌ات
حبس می‌شوم
در آينه
مرا ببين
معروفی

میدونی
من فکر میکنم
دوست داشتن و عاشق شدن
یه خودکشیه
که زجر کشت می کنه
و تا اخر عمرت
طول می کشه تا راحتت کنه
یه تیکه ابر

Friday, November 13, 2009

...

اا 52 روز صدات و نشنیدم
ارامش همراه با حسرت
تکرار صدای توست در ذهنم
و تصویری در پشت پلکهام
خیس و نمناک
یه تیکه ابر

Thursday, November 12, 2009

...

کاش هیچ وقت نگفته بودی هیچ جوری به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستت بدم
اونوقت شاید الان حالم بهتر بود
یه تیکه ابر

Tuesday, November 10, 2009

افسانه‌ی تو

چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم
چه آرزوی دل‌انگيزی‌ست!
نوشتن افسانه‌ای عاشقانه
بر پوست تنت
و خواندن آن
برای تو
...
چه آرزوی شورانگيزی‌‌ست!
تملّک قيمتی‌ترين کتاب خطی جهان
ورق ورق کردنش،
دست به آن کشيدن،
و همين نوازش ساده
که زير نگاهم لبخند بزنی
چه افسانه‌ی قشنگی
به تنت می‌نويسم
بانوی من!
چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم
سراسيمه آمدن
و دستپاچه بوسيدن
با تو
زير نگاهت افسون ‌شدن
با من
می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی‌آمد
انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند
دست‌های تو
مرا به خدا می‌رساند
و دست‌های من
مرا به تو
.پله پله بر می‌شوم
از خودم
از تنم
ساغری می‌شوم
به دستت
نگاهت را برتنم بريز
و بنوش
نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط می‌خواستم بدانی
آره آقای من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من افتاد...
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی می‌کردم
که زودتر بیايم توی بغلت
می‌خواهی با خيالت زندگی کنم؟
دستت را بگيرم
ببرمت رستوران مکزيکی؟
چی سفارش بدهم
که بيش‌تر از من دوست داشته باشی؟
يک لقمه بگذارم دهن تو
يک لحظه نگاهت کنم؟
چی می‌نوشی؟
می دانی؟
هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمی‌خواهم
فقط باش
همین.
معروفی

Monday, November 9, 2009

....

دو ماه گذشت از اون شب
باور نمی کنم
یه تیکه ابر

بعضی وقتا تو رختخوابم پیش قلمبه گریه می کنم
اونقدر گریه می کنم که خوابم می گیره
گرم می شم
صدای نفسهام و می شنوم
دوباره بغض گلوم و فشار می ده
اونوقته که می خوام بمیرم
میخوام سرم و بزارم زمین و بمیرم
چون تنهام چون نیستی
مثل حالا(دیشب)ا
یه تیکه ابر

Saturday, November 7, 2009

میخوام اسم تو بلاگم رو عوض کنم
یکی از اولین اسم هایی که برام انتخاب کردی
بامداد

Friday, November 6, 2009



هيچ دليلی وجود ندارد
که عاشقت نباشم
اين همه دوری؟
اين همه راه؟
نمی‌فهمم
...

اباد اگر نمی کنی
ویران مکن مرا

Tuesday, November 3, 2009




و بیچاره زنی که اشک و لبخندش به یاد یک نفر باشد

Monday, November 2, 2009

امروز 88.08.11


یازدهم ابان هشتاد و هفت زندگی کردن کنارهم برای دوازده ساعت، حتی یکم بیشتر از دوازده ساعت

Sunday, November 1, 2009

عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود