Saturday, October 31, 2009

...

خدایا چقدر سخته وقتی باید عادی رفتار کنی یه جوری که انگار هیچ چیزی نبوده
یه تیکه ابر

Friday, October 30, 2009

عشق مقدسٍ
از دستش نده

Thursday, October 29, 2009

خدا

دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم
یه تیکه ابر

Wednesday, October 28, 2009




چقدر چشم‌هام را ببندم
و حضور دست‌هات را
بر تنم نقاشی کنم
می‌ترسم آقای من
می‌ترسم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی

Monday, October 26, 2009

باران
بوی تو را می‌بارد
و ياد لب‌هات
قطره قطره سر می‌خورد
بر صورتم
ترنم صدای تو
و نت‌های هوا
...

Sunday, October 25, 2009


اگه ادم گذاشت اهلیش کنن
بفهمی نفهمی خودش و به این خطر انداخته
که کارش به گریه کردن بکشه

Friday, October 23, 2009


عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل همه ست حتی خارج از تحمل خودت

Monday, October 19, 2009

هم چشمام مشکیه هم موهام که تو مشکی رو بیشتر دوست داری


من نه موی بلوند دارم نه چشمای ابی
اما تمام سعی ام و میکنم

میدونم که خدا کمکم میکنه همون طور که تو این چند سال حواسش بهمون بود
به قول خودت پناه بر خدا
یه تیکه ابر

Saturday, October 17, 2009


ــ انسان، خداست
حرف ِ من اين است

.گر کفر يا حقيقت ِ محض است اين سخن،

انسان خداست

آري. اين است حرف ِ من
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

Friday, October 16, 2009

حافظ

دختری شب گرد و تند و تلخ و گلرنگست و مست
گر بیابیدش به سوی خانه ی حافظ برید

Tuesday, October 13, 2009


می دونی، فکر میکنم این یه تلنگر از طرف خداست، که به خودمون بیایم و بفهمیم این ما هستیم که باید اینده رو بسازیم
راهمون از اولش سخت بود این رو می دونستیم، اما بعد یادمون رفت اما خدا حسابی یادمون انداخت
میدونی این راسته که میگن چیزی رو که با تلاش به دست بیاری ارزشش بیشتره و قدرشو بیشتر میدونی
چیزی رو که میخوام براش تلاش میکنم و عقب نمیکشم
یه تیکه ابر

تازه وقتی میرم کتابخونه جا مدادی با خودکارا که تو برام خریدی رو می برم البته از خودکارها زیاد استفاده نمی کنم اووووم اخه دوست ندارم تموم شن

Monday, October 12, 2009

..


هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست

Sunday, October 11, 2009


چقدر گرفته دلت؟ مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها

Saturday, October 10, 2009

Friday, October 9, 2009

یک ماه گذشت؛
هنوز باور نمی کنم
یه تیکه ابر

Thursday, October 8, 2009

بازم یه ضربه ی دیگه

همه چیز رو سرم خراب شده از همه طرف.چرا اینطوری شده.من یه درخت قدیمی نیستم که خم شم و نشکنم.من یه چوب نازکم میشکنم.هیچ تکیه گاهی هم ندارم.چرا پشت هم چرا همه چیز پشت هم باید خراب شه روم.دنیا سیاه تر از اون چیزی هست که فکرشو می کردم.این همه سیاهی رو از کجا اوردی خدا
یه تیکه ابر

Wednesday, October 7, 2009


خدا خوش به حالت که می تونی اینقدر راحت با صدای بلند گریه کنی
خدایا دلت از چی گرفته؟
از دست ما ادما؟
به خدا ما هم دلمون گرفته
تو که می دونی...ا
"یه تیکه ابر"
شب
شنیدن صدای بارون
تنها
توی اتاقم
کاش بودی...کاش هنوز بودی
سه شنبه نیمه شب1:16
"یه تیکه ابر"

Monday, October 5, 2009

ارزش گل تو عمریه که پاش صرف کردی


روباه گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است

گل‌ها حسابی از رو رفتند.شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است

و برگشت پیش روباه.گفت: -خدانگه‌دار!روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

Sunday, October 4, 2009

خدا نگهدار


اگر نباشی می‌ميرم
يعنی چقدر دوست داشتن؟

شايد اگر کفشی وجود نداشت
گوشه‌ای می‌نشستم
و با خيالم راه می‌افتادم
در کوچه باغت
که هلاک نشوم

دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
و من می‌خواهم فرار کنم
دنبال صدای تو می‌گشتم
که با خودم ببرم
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اينقدر دلم بلرزد
کجايی؟


آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
و می‌برد

اگر با خيالت در تب بسوزم
با خودت آقای من
تا کجا شعله‌ورم؟

قلبم درد می‌کرد
دوباره رفتم دکتر
گفت که رگ‌های من بايد لايروبی شود
اين که ترس ندارد، دارد؟
رود را هم لايروبی می‌کنند
خدا نگهدار