Sunday, October 4, 2009

خدا نگهدار


اگر نباشی می‌ميرم
يعنی چقدر دوست داشتن؟

شايد اگر کفشی وجود نداشت
گوشه‌ای می‌نشستم
و با خيالم راه می‌افتادم
در کوچه باغت
که هلاک نشوم

دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
و من می‌خواهم فرار کنم
دنبال صدای تو می‌گشتم
که با خودم ببرم
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اينقدر دلم بلرزد
کجايی؟


آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
و می‌برد

اگر با خيالت در تب بسوزم
با خودت آقای من
تا کجا شعله‌ورم؟

قلبم درد می‌کرد
دوباره رفتم دکتر
گفت که رگ‌های من بايد لايروبی شود
اين که ترس ندارد، دارد؟
رود را هم لايروبی می‌کنند
خدا نگهدار

No comments:

Post a Comment