Tuesday, September 28, 2010

باروون

تو فکر میکنی یه قطره بارون چقدر میتونه عاشق باشه؟
تو فکر میکنی وقتی زیر بارون دستام و باز میکنم چنتاشون تو بغلم جا شن؟
.من زیر بارون جیغ میکشم من زیر بارون میخندم من زیر بارون سکوت میکنم
،،تو که میدونی من چقدر بارون رو دوست دارم
...پس هر وقت بارون می باره، صدام کن، حتی اگه نباشم
یه تیکه ابر

Sunday, September 26, 2010

دستهایش

دست‏هایش معجزه بود، وقتی دست‏‏هایم را می‏گرفت و من ساعت‏ها نفس کشیدن را فراموش می‏کردم

Friday, September 24, 2010

شعرها و یادهای دفتر های کاهی

می خواهم تکه های شکسته آسمان را کنار هم بگذارم شاید شکل ابر شود و سپس ببارد
احمد رضا احمدی

Thursday, September 23, 2010

...

کاش یکی از همین روزها که تلخم یکی مهربون بغلم کنه همونطور که دارم گریه میکنم آروم پشتم و با دستش ناز کنه و بگه عزیزِ دلم من میدونم دلت چه غمی داره، میفهممت، گریه کن گریه کن عزیزکم شاید دلت آروم بگیره.من بهت حق میدم گریه کنی.حتما خیلی اذیت شدی
یه تیکه ابر

Monday, September 20, 2010

ببار

دلم بارون ميخواد یه بارونه شهریوری با رعد و برق
دلگیرم،حس میکنم دارم آب می شم آروم آروم
یه تیکه ابر

Sunday, September 19, 2010

...زندگی

گاهی نفس به تیزیه شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد
-دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت
-و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
حسین پناهی

Friday, September 17, 2010

یه روزی


یک روزی... دوتایی... می ریم اونجا... اونجا باید خیلی عالی باشه... همون جایی که... نمی دونم کجاست... ...یک جای دیگه
خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری- سروش حبیبی

Wednesday, September 15, 2010

من

تلخم
یه تیکه ابر

ماه


تو یه ماهی
ماهِ مهربون
ماهِ سرد
ماهِ سفید
ماهِ محکم
ماهِ سخت
ماهِ مغرور
تو ماهی که نورت رو از من دریغ میکنی
به جرمِ تمنای دل... نیازِ دست
دلِ من دستِ من
نورِ تو دستِ تو
تو یه ماهیو من غرق تو نیازت

یه تیکه ابر

Monday, September 13, 2010


چشمات و ببند
چشمات و ببند
چشمات و ببند
چشمات و ببند
نبودنم رو نبین
یه تیکه ابر

Sunday, September 12, 2010

پری با آه و ناله
افتاد زمين مچاله
چهل روز و چهل شب
يک کوره آتيش و تب
نه لب می‌زد به آبی
نه داشت قرار و خوابی
هزار تا زخم رو شونه‌اش
يه جوب اشک رو گونه‌اش
تو حال هذيون و تب
همش می‌گفت زير لب:
اگه ديدين يه روزی)
يه پيرمرد قوزی
يه عاشق پشيمون
خسته و پير و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگاه می‌کرد به امواج
بهش بگين کاکل زری
(.....دير اومدي، مرد پری
- گلی ترقی

Sunday, September 5, 2010

کاش یه چیزی وجود داشت که دل آدمو می شست از غصه از دلشوره از درد از غم از دلواپسی از دلتنگی. یه جوری می شست انگار که از اول دلی نبوده
یه تیکه ابر