Friday, September 9, 2011

شگفت‌انگیزی زندگی

 با آگاهی به ناپایداری‌اش،

در جراتِ «تو شدن»،

در شجاعتِ «من شدن»،

در شهامتِ «شادی شدن»،

در «روح شوخی»،

در «شادی بی‌پایان خنده»،

در «قدرت تحمل درد»

نهفته است.


چیدن سپیده دم/مارگوت بیگل/ترجمه شاملو

Sunday, September 4, 2011

شگفتا 
که نبودیم 
عشقِ ما 
در ما
حضورِمان داد
<<احمد شاملو>>

Thursday, September 1, 2011

.....

خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن

Monday, August 29, 2011

باران کـه میبـارد...... دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود..... راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه

Saturday, August 27, 2011


قلب تو هوا را گرم كرد
در هواي گرم
عشق ما تعارف پنير بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم كه در گرما
از باران مي آمدند
گفتي از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم
.احمد رضا احمدی;

Sunday, August 21, 2011

حالا

حالا می شود گفت زندگی زندگی است!
می شود گفت زندگی شیرین است!
وقتی که صدای نفس های تو احساس می شود

Wednesday, March 9, 2011

گلو درد گاهی نیز از سر بغضی است که در گلویت گره خورده وقتی در جاده ای , تنها و در گوشت میخواند: مگر نسیم ابر بودی که تو را در باران گم کردم

یه تیکه ابر

Tuesday, March 1, 2011

من تلخم,
خستم,
مردم.

یه تیکه ابر

Friday, February 25, 2011

دلم گرفته است و می خواهد بمیرد

یه تیکه ابر

Tuesday, February 22, 2011

با من رازی بود
که به کوه گفتم
با من رازی بود
که به چاه گفتم
تو راه دراز
به اسب سیاه گفتم
بی کس و تنها
به سنگای راه گفتم

با راز کهنه
از راه رسیدم
حرفی نروندم
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی

شاملو

Saturday, February 19, 2011

شاید روزی تقدیر دوباره روی خوش به ما نشان دهد

Sunday, February 6, 2011

گریه دارم گریه دارم به اندازه بارون های شهریور گریه دارم. نه به اندازهٔ چشمای خودم گریه دارم چشمم میباره تو دلم آشوبه.حسّ غریبی نمیدونم از کجا میاد این اشکها برا چیه؟ یه چیزی توی سرم جا نمی‌شه انگار می‌خوام سرمو بکوبم به دیوار می‌خوام پیشونیمو بشکافم و هر چی‌ هس بریزم بیرون حس می‌کنم جمجمه‌ام داره ورم میکنه،، خدایا خدایا خدایا دلم می‌خواد فریادت بزنم خدایا بغلم کن آرومم کن غیر تو از کی‌ بخوام؟ تو منو بفهم،، تو دستمو بگیر.من اشتباه کردم؟تو درستش کن.خدایا نزار اینجوری بمیرم نزار وقتی‌ می‌میرم آرزوهام هنوز توی دلم باشن.یا آرزوهام رو بگیر یا کمکم کن،میدونم الان میگی‌ بندهٔ عجول من صبر داشته باش،اما خدا جون یه وقت دیدی دیر شد
یه تیکه ابر

Saturday, February 5, 2011

بگذار صورتت را با لبهام ببینم
با سر انگشتهام
پیشانیت را تکرار می‌کنم دوباره دوباره دوباره

یه تیکه ابر

Friday, February 4, 2011

باد بادک‌های آبی ساخته‌ام
برای تو
که بازگردی
اگر باز نگردی
تمام باد بادک‌ها را با خودم غرق می‌کنم
آنوقت حسرت آسمان به دل باد بادک‌ها میماند حسرت تو به دل من

یه تیکه ابر

Sunday, January 30, 2011

دلم می‌خواد چشامو ببندم توی تنهایی‌،،

دلم می‌خواد اگه قراره چشامو ببندم تو تنهایی‌ باشه که کسی‌ منتظر باز شدنشون نمونه،

اینجوری خودم هم منتظر نمیمونم


یه تیکه ابر
مثل گنجیشکی وارونه خوابیدم که سقف آسمون پایین نیاد

Thursday, January 27, 2011

به دستهایی نیاز دارم که آرومم کنن

یه تیکه ابر

Sunday, January 23, 2011

برای دومین سال تکرار شد.
فکر نمیکردم یه روز اینقدر نا توان بشم و هیچ کاری نتونم بکنم.
و حالا به این فکر میکنم که حتی اون مدت هم نتونستم یه دلیلی برای خوشحالیت تو اون روز باشم.

چه سخته وقتی میفهمی هیچی نیستی

حتی اگه مرده بودم هم دستم اینقدر از دنیا کوتاه نبود که حالا هست.


یه تیکه ابر

Saturday, January 22, 2011

Friday, January 21, 2011

...

آدم که جوراب به پای هر کسی نمیپوشونه.
آدم که دکمه های پیراهن هر کسی رو نمیبنده.
آدم که به هر کسی کمک نمیکنه تا صورتش و اصلاح کنه.

یه تیکه ابر

Wednesday, January 19, 2011

آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد

بنیامین فرانکلین

Monday, January 10, 2011

درد های من...

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم

Sunday, January 9, 2011

چشات و ازم گرفتی من و تا گریه رسوندی

Tuesday, January 4, 2011

:(

بغض زنجیره ای از خاطرات گذشته س که دور گردنت حلقه میزنه و هر لحظه که از زندگیت میگذره و هر لحظه که از خاطراتت دور تر میشی حلقه تنگ تر میشه تا تمومت کنه

یه تیکه ابر