Thursday, December 31, 2009


باران که می بارد
گم می شوم در دلتنگیهای تو
غرق می شوم در گم شدنم
باران که بند بیاید
باز پیدا نمی شوم
پیدا هم که کنی مرا
میبینی هنوز گمم
یه تیکه ابر

Wednesday, December 30, 2009

...

یه چیزی مثل یه اشک
چشمم و میسوزونه
یه چیزی مثل یه بغض
گلوم و فشار میده

Tuesday, December 29, 2009


اگر بخواهم یک بار دیگر دستهام بوی تو را بگیرد
باید چقدر از زندگیم را بدهم؟
چقدر راه بروم بر روزهای خدا
تا به روزی برسم که تو باشی
یه تیکه ابر

Friday, December 25, 2009


دیگر دلم رنگی ندارد
زندگی ام رنگ باخته دوباره باز
دیگر ستاره ای چراغ من نیست
قاب زندگیم خالیست
یه تیکه ابر

Thursday, December 24, 2009

...

این همه غم من و آبم میکنه
مث مست می صد ساله خرابم میکنه
داره آبم میکنه
داره آبم میکنه

Wednesday, December 23, 2009

Tuesday, December 22, 2009

...زمستان است آه

بازم زمستون اومد
همون چیزی که تو دوست داری
فصل تو
یه تیکه ابر

اینم فال شب یلدای من

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می​پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

Monday, December 21, 2009

...

ای کاش
شبی هزار بار
در گوشم من را به نام می خواندی
حو...
...
...
یه تیکه ابر

Saturday, December 19, 2009


باورهام
مثل دگمه‌های رنگی
پخش کوچه‌هاست
کف زمين تاريک.
دانه دانه بر می‌چينم
به پيرهن تو می‌دوزم
قطره قطره اشک
و دگمه‌های رنگی
معروفی

Friday, December 18, 2009


انگشتان تو خیس و نمدار است
یا گونه های من؟
راستی اشکهایم چه طعمی داشت؟
نگو که تلخ!
سرم را پنهان می کردی و می گفتی ببار
...
پیراهنت خیس می شد و تلخ...ا
یه تیکه ابر

Thursday, December 17, 2009

نگاه


من همه محو تماشای نگاهت

Wednesday, December 16, 2009


خواب دیدم اخرالزمان شده
من اشفته بودم
می دویدم سمت خانه ی شما
لب پنجره ی اتاق نشسته بودی
چشم دوخته بودی به اسمان
نفسهام را شناختی
برگشتی
چشمهات سرخ گریه بود
گفتی:دیدی چه بلوایی بر پا کردم؟
تقصیر خدا بود اول او بود که شروع کرد
یه تیکه ابر

Monday, December 14, 2009


چشمهات
دو خورشید
که حرارت زندگی ِ من اند
در طوفان رهایم نکن
مرا به چشمهات راه بده
گرمم کن
یه تیکه ابر

Sunday, December 13, 2009


زندگی
بدون توجه به گریه های من
داره ادامه میده
مثل تو
یه تیکه ابر

Saturday, December 12, 2009

خواب ديدم
کوهی از ماهی به تور می‌کشيدی
گاهی به اين انگشت
گاهی به آن شانه
رقص‌کنان پروانه‌ می‌گرفتی از هوا
موج در ساق‌هات می‌دويد
و آسمان
پر از پولک‌‌های ايمان بود

Friday, December 11, 2009


دارم میپاشم
تو اما لبخند بزن
یه تیکه ابر

Thursday, December 10, 2009

حالا مفهمم که وقتی میگن
حسرتم بی اندازه شد
یعنی چی
یه تیکه ابر

Wednesday, December 9, 2009

...


سه ماه گذشت
فرقی نداره که من باور کنم یا نکنم

حقیقتی که وجود داره اینه:سه ماه

Tuesday, December 8, 2009


زندگیه نکبتیه من هنوز ادامه داره
من و ببخشین به خاطر اکسیژنی که حروم میکنم
یه تیکه ابر

Wednesday, December 2, 2009

خدا در تاریکی گريه می‌کند
و من
از دلتنگی تو
تمام می‌شوم

Monday, November 30, 2009

خاطره


با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد

قیصر امین پور

Sunday, November 29, 2009

@};-

مرسی از بابت گل سرخی که بهم دادی
یه تیکه ابر

Saturday, November 28, 2009


گاه جلوی اینه می ایستم
خودم را در ان میبینم

دست روی شانه هایش می گذارم و
میگویم
چه تحملی دارد دلت
یه تیکه ابر

Friday, November 27, 2009

جمعه ها خون جای بارون میباره
گرچه همه روزای هفته شده جمعه،از 18 شهریور شروع شد که برا ی من شد جمعه تا امروز که همه روزام شده جمعه
خدایا این جمعه ها تموم میشه؟
یه تیکه ابر

Thursday, November 26, 2009


خوشحال باش
درد یه قسمتی از عشقه

Tuesday, November 24, 2009

@};-

دیگه موقع خداحافظی بهم گل سرخ نمیده
یه تیکه ابر

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

Saturday, November 21, 2009


از دور حرکت می کنیم
تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
از تو می خواستم
مرا باور کنی
که ساده هستم
تو رفته بودی
کنون گفتم
که تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم
احمد رضا احمدی

Friday, November 20, 2009

...

شنیدی صدامو؟
بهت گفتم دوست دارم شنیدی؟
صدام به گوشت رسید؟؟
یه تیکه ابر

Thursday, November 19, 2009

Wednesday, November 18, 2009


حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
احمد رضا احمدی

Tuesday, November 17, 2009

Monday, November 16, 2009

ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم گم کردیم
احمدرضا احمدی

Sunday, November 15, 2009

نفس



نور می‌شوم
تا از ميانت عبور کنم
آب می‌شوم
قطره قطره بر کف دست‌هات
نفس می‌شوم
در سينه‌ات
حبس می‌شوم
در آينه
مرا ببين
معروفی

میدونی
من فکر میکنم
دوست داشتن و عاشق شدن
یه خودکشیه
که زجر کشت می کنه
و تا اخر عمرت
طول می کشه تا راحتت کنه
یه تیکه ابر

Friday, November 13, 2009

...

اا 52 روز صدات و نشنیدم
ارامش همراه با حسرت
تکرار صدای توست در ذهنم
و تصویری در پشت پلکهام
خیس و نمناک
یه تیکه ابر

Thursday, November 12, 2009

...

کاش هیچ وقت نگفته بودی هیچ جوری به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستت بدم
اونوقت شاید الان حالم بهتر بود
یه تیکه ابر

Tuesday, November 10, 2009

افسانه‌ی تو

چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم
چه آرزوی دل‌انگيزی‌ست!
نوشتن افسانه‌ای عاشقانه
بر پوست تنت
و خواندن آن
برای تو
...
چه آرزوی شورانگيزی‌‌ست!
تملّک قيمتی‌ترين کتاب خطی جهان
ورق ورق کردنش،
دست به آن کشيدن،
و همين نوازش ساده
که زير نگاهم لبخند بزنی
چه افسانه‌ی قشنگی
به تنت می‌نويسم
بانوی من!
چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم
سراسيمه آمدن
و دستپاچه بوسيدن
با تو
زير نگاهت افسون ‌شدن
با من
می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی‌آمد
انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند
دست‌های تو
مرا به خدا می‌رساند
و دست‌های من
مرا به تو
.پله پله بر می‌شوم
از خودم
از تنم
ساغری می‌شوم
به دستت
نگاهت را برتنم بريز
و بنوش
نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط می‌خواستم بدانی
آره آقای من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من افتاد...
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی می‌کردم
که زودتر بیايم توی بغلت
می‌خواهی با خيالت زندگی کنم؟
دستت را بگيرم
ببرمت رستوران مکزيکی؟
چی سفارش بدهم
که بيش‌تر از من دوست داشته باشی؟
يک لقمه بگذارم دهن تو
يک لحظه نگاهت کنم؟
چی می‌نوشی؟
می دانی؟
هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمی‌خواهم
فقط باش
همین.
معروفی

Monday, November 9, 2009

....

دو ماه گذشت از اون شب
باور نمی کنم
یه تیکه ابر

بعضی وقتا تو رختخوابم پیش قلمبه گریه می کنم
اونقدر گریه می کنم که خوابم می گیره
گرم می شم
صدای نفسهام و می شنوم
دوباره بغض گلوم و فشار می ده
اونوقته که می خوام بمیرم
میخوام سرم و بزارم زمین و بمیرم
چون تنهام چون نیستی
مثل حالا(دیشب)ا
یه تیکه ابر

Saturday, November 7, 2009

میخوام اسم تو بلاگم رو عوض کنم
یکی از اولین اسم هایی که برام انتخاب کردی
بامداد

Friday, November 6, 2009



هيچ دليلی وجود ندارد
که عاشقت نباشم
اين همه دوری؟
اين همه راه؟
نمی‌فهمم
...

اباد اگر نمی کنی
ویران مکن مرا

Tuesday, November 3, 2009




و بیچاره زنی که اشک و لبخندش به یاد یک نفر باشد

Monday, November 2, 2009

امروز 88.08.11


یازدهم ابان هشتاد و هفت زندگی کردن کنارهم برای دوازده ساعت، حتی یکم بیشتر از دوازده ساعت

Sunday, November 1, 2009

عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود

Saturday, October 31, 2009

...

خدایا چقدر سخته وقتی باید عادی رفتار کنی یه جوری که انگار هیچ چیزی نبوده
یه تیکه ابر

Friday, October 30, 2009

عشق مقدسٍ
از دستش نده

Thursday, October 29, 2009

خدا

دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم دارم میسوزم
یه تیکه ابر

Wednesday, October 28, 2009




چقدر چشم‌هام را ببندم
و حضور دست‌هات را
بر تنم نقاشی کنم
می‌ترسم آقای من
می‌ترسم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی

Monday, October 26, 2009

باران
بوی تو را می‌بارد
و ياد لب‌هات
قطره قطره سر می‌خورد
بر صورتم
ترنم صدای تو
و نت‌های هوا
...

Sunday, October 25, 2009


اگه ادم گذاشت اهلیش کنن
بفهمی نفهمی خودش و به این خطر انداخته
که کارش به گریه کردن بکشه

Friday, October 23, 2009


عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل خداست
عشقم به تو خارج از تحمل همه ست حتی خارج از تحمل خودت

Monday, October 19, 2009

هم چشمام مشکیه هم موهام که تو مشکی رو بیشتر دوست داری


من نه موی بلوند دارم نه چشمای ابی
اما تمام سعی ام و میکنم

میدونم که خدا کمکم میکنه همون طور که تو این چند سال حواسش بهمون بود
به قول خودت پناه بر خدا
یه تیکه ابر

Saturday, October 17, 2009


ــ انسان، خداست
حرف ِ من اين است

.گر کفر يا حقيقت ِ محض است اين سخن،

انسان خداست

آري. اين است حرف ِ من
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

Friday, October 16, 2009

حافظ

دختری شب گرد و تند و تلخ و گلرنگست و مست
گر بیابیدش به سوی خانه ی حافظ برید

Tuesday, October 13, 2009


می دونی، فکر میکنم این یه تلنگر از طرف خداست، که به خودمون بیایم و بفهمیم این ما هستیم که باید اینده رو بسازیم
راهمون از اولش سخت بود این رو می دونستیم، اما بعد یادمون رفت اما خدا حسابی یادمون انداخت
میدونی این راسته که میگن چیزی رو که با تلاش به دست بیاری ارزشش بیشتره و قدرشو بیشتر میدونی
چیزی رو که میخوام براش تلاش میکنم و عقب نمیکشم
یه تیکه ابر

تازه وقتی میرم کتابخونه جا مدادی با خودکارا که تو برام خریدی رو می برم البته از خودکارها زیاد استفاده نمی کنم اووووم اخه دوست ندارم تموم شن

Monday, October 12, 2009

..


هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست

Sunday, October 11, 2009


چقدر گرفته دلت؟ مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها

Saturday, October 10, 2009

Friday, October 9, 2009

یک ماه گذشت؛
هنوز باور نمی کنم
یه تیکه ابر

Thursday, October 8, 2009

بازم یه ضربه ی دیگه

همه چیز رو سرم خراب شده از همه طرف.چرا اینطوری شده.من یه درخت قدیمی نیستم که خم شم و نشکنم.من یه چوب نازکم میشکنم.هیچ تکیه گاهی هم ندارم.چرا پشت هم چرا همه چیز پشت هم باید خراب شه روم.دنیا سیاه تر از اون چیزی هست که فکرشو می کردم.این همه سیاهی رو از کجا اوردی خدا
یه تیکه ابر

Wednesday, October 7, 2009


خدا خوش به حالت که می تونی اینقدر راحت با صدای بلند گریه کنی
خدایا دلت از چی گرفته؟
از دست ما ادما؟
به خدا ما هم دلمون گرفته
تو که می دونی...ا
"یه تیکه ابر"
شب
شنیدن صدای بارون
تنها
توی اتاقم
کاش بودی...کاش هنوز بودی
سه شنبه نیمه شب1:16
"یه تیکه ابر"

Monday, October 5, 2009

ارزش گل تو عمریه که پاش صرف کردی


روباه گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است

گل‌ها حسابی از رو رفتند.شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است

و برگشت پیش روباه.گفت: -خدانگه‌دار!روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

Sunday, October 4, 2009

خدا نگهدار


اگر نباشی می‌ميرم
يعنی چقدر دوست داشتن؟

شايد اگر کفشی وجود نداشت
گوشه‌ای می‌نشستم
و با خيالم راه می‌افتادم
در کوچه باغت
که هلاک نشوم

دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
و من می‌خواهم فرار کنم
دنبال صدای تو می‌گشتم
که با خودم ببرم
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اينقدر دلم بلرزد
کجايی؟


آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
و می‌برد

اگر با خيالت در تب بسوزم
با خودت آقای من
تا کجا شعله‌ورم؟

قلبم درد می‌کرد
دوباره رفتم دکتر
گفت که رگ‌های من بايد لايروبی شود
اين که ترس ندارد، دارد؟
رود را هم لايروبی می‌کنند
خدا نگهدار

Wednesday, September 30, 2009


می‌دانی که آخرين بار
به فاصله‌ی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دست‌های من؟


يادم باشد به رسم مردمان مغلوب
تاريخ فتح تو را بنويسم
که ديگر جنگی در نگيرد

.
می‌دانی تنم نبودنت را
گریه می‌کند؟


پيکرت را نمی‌نويسم
می‌تراشم با دست
و آنقدر صيقلش می‌دهم
که چيزی بندش نشود


اگر نباشی
آنقدر نفس نمی‌کشم
که بگويم
آتش در نبود هوانيست می‌شود


دم صبح خواب ديدم
داشتی از درخت چيزی می‌خريدی
که تنم کنم
و من در آب
منتظر بودم لباسم را بياوری

Monday, September 28, 2009

...


هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی می‌سازم
تا خدایان به زمین باز گردند

Saturday, September 26, 2009



راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است

Friday, September 25, 2009




همه ی لرزش دست و دلم
از ان بود که
عشق
پناهی گردد و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی

ای عشق
ای عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

Thursday, September 24, 2009

اغوشت و به غیر من به روی هیچکی وا نکن
من و از این دلخوشی و ارامشم جدا نکن