Wednesday, October 28, 2009




چقدر چشم‌هام را ببندم
و حضور دست‌هات را
بر تنم نقاشی کنم
می‌ترسم آقای من
می‌ترسم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی

1 comment: